چند روزی ست که شیراز، شیراز نیست! هوا برخلاف همیشه، به شدت ابری شده. صبح و ظهر و شب هم ندارد. بوی باران می آید و البته که تابستان ِ شیراز عادت به باریدن ندارد. هوای ابری را دوست ندارم، ولی خودم را گول میزنم که این چند روز هوا کمی خنک تر شده، هرچند شب ها احساس خفگی میکنم و به این راحتی ها خوابم نمیبرد. تنها چیزی که شاید در این حال و هوا دلچسب باشد، همین بوی رطوبت و هوس باران
است.یاد مازندران می افتم. تابستان پارسال، آنجا که احساس می کردم بیشتر از شُش، نیاز به آبشُش دارم تا بتوانم دوام بیاورم! انگار تمام مدت زیر یک دَم کُنی بودم و نمی توانستم نفس بکشم. درست است که خیلی چیز ها بینظیر و رؤیایی بود اما هوا داشت خفه ام میکرد! حالت چسبناکی که بلافاصله بعد از حمام روی پوست حس میشد، گیجی و منگی منی که عادت به خشکی هوا داشتم، پنجره هایی که اگر بازشان میکردی، باز هم خبری از تنفس نبود، همه و همه در ذهنم تداعی میشوند.مدام دلم می خواست فرار کنم به شیرازم! و نفس بکشم! آن آب و هوا مرا به سرفه می انداخت.اما ییلاق یک بهشت بی نقص بود! می توانستم نفس تازه کنم. طعم پتو کشیدن وسط تابستان را بچشم و از صدای دور طبیعت غرق در خیال بشوم. آنجا، جایی است که نمیشود دلتنگش نشد.به قول سهراب*" در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبحو چنان بیتابم، که دلم میخواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.دورها آوایی است، که مرا میخواند." خوشحالم خیلی...
ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: دوشنبه 20 تير 1401 ساعت: 3:01